تسلیت
حلاج گرگ بودم!
?داستان ضربالمثل
?«حلاج گرگ بودم!»
حلاجی از شهر برای کار حلاجی به دهی می رفت. زمین از برف پوشیده و هوا بسیار سرد بود.
از قضا در بین راه به گرگی گرسنه برخورد. گرگ از سرما و گرسنگی، حالت حمله به خود گرفت.
حلاج درحالی که می ترسید، دست و پای خود را گم نکرد و درصدد چاره برآمد.
خواست با کمان به او حمله کند. دید کمان، طاقت حملهٔ گرگ را ندارد و می شکند. به سرعت روی زمین نشست و با چک حلاجی بنای زدن بر زه کمان گذاشت! گرگ از صدای زه کمان ترسید و فرار کرد.
حلاج هم به سرعت به راه افتاد. هنوز بیش از چند قدم نرفته بود که باز دید گرگ به سمت او می آید. حلاج مانند قبل، کوبیدن چک بر کمان را شروع کرد و گرگ را فراری داد و به راه خود ادامه داد.
باز دید گرگ دست بردار نیست. حلاج دوباره صدای زه را درآورد تا سرانجام گرگ خسته شد و به سراغ شکار دیگری رفت.
حلاج هم چون دید شب نزدیک است و هوا سرد و برفی است، به خانهٔ خود بازگشت. وقتی همسرش پرسید: «امروز چه کردی؟» گفت: «حلاج گرگ بودم!»
حلاج گرگ بودن، معنی انجام کار بدون مزد است.
حلاج یعنی پنبه زن،شغلی که در قدیم رایج بوده است.
عجب یاری دارم...
خیلی دلم میخواد امام زمانو ببینم.
از وظایف شیعه تو دورانغیبت همینه،
دلمون تنگ دیدنش هست؟
زمین و زمانو بهم میزنیم برا دیدنش؟
چقدر ڪار کردیم ڪه بتونیم ببینیمش؟
حاجآقا بهجت(ره ) در این باب فرمودن:
بیش از آنچه به دنبال این باشید ڪه امام زمانو ببینید و لذت ببرید، تلاش کنید ڪه وقتی امام زمان(عج)
شمارو میبینه لذت ببره بگه عجب یاری دارم …
مثل امامعلی(ع) و مالکاشتر …
ڪه وقتی مالک اشتر فوت میکنه
مولا علی (ع) اشک میریزه …
بیایید دنبال همین باشیم !
یه کاری کنیم ڪه وقتی امام زمان ما رو میبینه لذت ببره، ڪه وقت نبودیم حالش مثه حالِ علی بعد مالک اشتر بشه….
#چقدر اینطوریه؟
#دست بهکارشیم!..
مثل مگس نباش...
سخت" میگذرد "
از شیخ بهایی پرسیدند:
“سخت می گذرد”
چه باید کرد؟
گفت: خودت که می گویی
سخت “می گذرد”
سخت که “نمی ماند"!
پس خدارا شکر که “می گذرد” و “نمی ماند".
امروزت خوب یا بد “گذشت”
و فردا روز دیگری است…
قدری شادی با خود به خانه ببر…
راه خانه ات را که یاد گرفت،
فردا با پای خودش می آید.
الّلهُــمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــــ الْفَــرَج